وبلاگ مرینت

خوش اومدید! ❤اینجا وبلاگ میراکلسی هستش و فقط رمان میراکلسی داریم

رمان پنجره قلبم💕 پارت ۲

رمان پنجره قلبم💕 پارت ۲

بعد یه میلیون سال اومدم

خب برید ادامه

مامان زنگ زده بود:

الو مرینت مامان بزرگ تصادف کرده زود بیا اینجا 

م: کدوم بیمارستان؟ 

س: بیمارستان وسط شهر

م: آها اومدم

پایان تماس

از بچه ها خداحافظی کردم ولی آدرین

گفت برسونمت

با آدرین و بادیگاردش رفتیم بیمارستان 

هم من میدوییدم و هم آدرین 

مامان و بابام رو پیدا کردیم

آدرین خیلی صمیمانه باهاشون برخورد کرد

زود رفتم پیش مامان بزرگ

م: مامان بزرگ خوبی؟

ما: آره دخترم خوبم

م: چجوری تصادف کردی؟

ما: داشتم با موتور میرفتم که به ماشین تصادف کردم

آ: حالتون خوبه؟

ما: آره پسرم

م و آ: خدا رو شکر

دکتر: نگران نباشید مامان بزرگتون حالش خوبه و یه هفته دیگه مرخص میشه

م: ممنون دکتر

س: مرینت شما برین خونه ما پیش مامان بزرگ هستیم

م: باشه مامان

قرار شد آلیا بیاد شب پیشم بمونه

رفتیم تو ماشین

آد: مرینت واقعا ببخشید اگه پدرم اجازه می‌داد خودم پیشت میموندم

م: نه بابا چرا خودت رو زحمت بدی؟

آد: باز شرمنده

م: خواهش میکنم 

وقتی رسیدیم آلیا جلو در منتظر بود

و وقتی پیاده شدم برید تو بغلم

کلید انداختمو در رو

باز کردم

بعد از آدرین و بادیگاردش تشکر کردم

رفتیم داخل خونه

به محض وارد شدن ولو شدم رو مبل

آلیا: تلویزیون ببینیم؟

م: با شه

یکم فیلم دیدیم که........

 

 

امشب خونه نیستم

و شاید فردا بدم

بای