رمان پنجره قلبم💕 پارت ۱

سلام رها هستم و نویسنده ی جدیدم🥰
امیدوارم لذت ببرید😇
خب اومدید اینجا
مرینت دوپن چنگ
سن:۱۸
کراش: آدرین
علایق: نقاشی، طراحی لباس
دوست صمیمی: آلیا سزار
آدرین آگرست
سن: ۱۹
کراش: مرینت
علایق: پیانو زدن، فوتبال دستی
دوست صمیمی: نینو لایف
آلیا سزار
سن: ۱۸
کراش: نینو
علایق: وراجی، پست گذاشتن
دوست صمیمی: مرینت دوپن چنگ
نینو لایف
سن: ۱۹
کراش: آلیا
علایق: آهنگ گوش کردن، فیلم گرفتن یا کارگردانی
یه روز تابستونی از خواب بیدار شدم
نمیدونم چرا جدیدن خواب آنقدر بهم خوش میگذره
گوشیمو چک کردم که دیدم آلیا پیام داده:
سلام دختر امروز تو پارک همیشگی میبینمت
یه قلب فرستادم و رفتم پایین برای صبحونه
یه صب بخیر
جانانه به مامان و بابا گفتم
بعد رفتم بالا آماده شدم
به مامان و بابا گفتم با آلیا میرم پاک
همه بودن
به جز من
آلیا: به به بلاخره تشریف آوردن
مرینت: یعنی فقط من نیومدم؟
نینو: نه آدرین هنوز نیومده
مرینت: آها
یکم حرف زدیم و خندیدیم که آدرین اومد
آدرین: سلام بچهها ببخشید دیر کردم تا بابام راضی شه طول کشید
نینو: اشکال نداره رفیق
وسط خاطره تعریف کردن بودیم که گوشیم زنگ خورد
سابین: الو مرینت...........
خب فردا پارت میدم
بای